تبليغاتX
از هردری سخنی
به سراغ من اگر می آئیدنرم وآهسته بیائید مباداکه ترک برداردچینی نازک تنهایی من
 

گاهی سکوت

عین

فریاد است و

بغض

عین داد خواهی

و ...

+ نوشته شده در  ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط  دل تنها  | 


زندگی آتشگهی گیرنده پابرجاست


گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست


ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست.

+ نوشته شده در  ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط  دل تنها  | 

 

۱.گریه می کنند چون گریه کلیدبهشته.

 ۲.قهرکه می کنند زودآشتی می کنند چون کینه ندارند.

۳.چیزی که می سازند زود خراب می کنند چون به دنیا دلبستگی ندارند.

۴.باخاک بازی می کنند چون تکبر ندارند.

 ۵.خوراکی که دارند زود می خورند و برای فردا نگه نمی دارند چون آرزوهای دراز ندارند

+ نوشته شده در  ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط  دل تنها  | 

 

از  عارف بزرگی پرسیدند وفادارترین مردی که دیدی که بود؟ اوگفت:" جوانی که هنوز ازدواج نکرده بود و هنوز نمی دانست همسرش کیست و چه شکل وقیافه ای خواهد داشت اما با این وجود هرگاه با دختری جوان برخورد می کرد شرم و حیاپیشه می کرد و خود را کنار می کشید. او وفادار ترین مردی بود که در تمام عمرم دیده بودم

+ نوشته شده در  ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط  دل تنها  | 

 

لبخند بهانه اي است

 براي زنده ماندن

لحظه هايت سرشار از

اين بهانه

+ نوشته شده در  ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط  دل تنها  | 

 

بر لبانم قفل خاموشی زدند؛

با كلیدی آشنا بازش كنید

كودكِ دل رنجه دست جفاست؛

 با سرانگشت وفا نازش كنید

+ نوشته شده در  ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط  دل تنها  | 

 

 قسم به بوسه آخر،

 قسم به تیر خلاص،

قسم به خون شقایق، نشسته بر تن داس!

قسم به آتش پنهان به زیر خاكستر،

 قسم به ناله مادر،

 قسم به بغض پدر!

قسم به مشت برادر،

 قسم به خشم رفیق،

قسم به شعله كبریت و خواب حریق!

قسم به بال پرستو،

به عطر فروردین،

 قسم به نبض ترانه،

 قسم به خاك زمین. كه خونبهای تو،

 خون سیاه جلاد است،

سكوت دامنه در انتظار فریاد است.

 كه خونبهای تو اتمام این زمستان است،

 طنین نام تو،

 در ذهن هر خیابان است.

+ نوشته شده در  ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط  دل تنها  | 

 

 مانده تا برف زمین آب شود. مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر . ناتمام است درخت . زیر برف است تمنای شنا كردن كاغذ در باد و فروغ تر چشم حشرات و طلوع سر غوك از افق درك حیات .

+ نوشته شده در  ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط  دل تنها  | 

 

 مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید . در هوای كه نه افزایش یك ساقه طنینی دارد و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف تشنه زمزمه ام . مانده تا مرغ سر چینه هذیانی اسفند صدا بردارد . پس چه باید بكنم من كه در لخت ترین موسم بی چهچه سال تشنه زمزمه ام ؟

+ نوشته شده در  ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط  دل تنها  | 

 

 بهتر آن است كه

 برخیزم و رنگ را بردارم

 روی تنهایی خود

 نقش مرغی

 بكشم

+ نوشته شده در  ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط  دل تنها  |